تبليغاتX
زرتشت پیام آور آریایی
زرتشت در این جهان ، نخستین کسی بود که این دلیری را داشت که فکر کند دین راستین چیست ؟

 

       

 

  در شمال خراسان بزرگ ،

  در کنار رودی به نام ( درُجی ) که طبق نوشته های کهن به دریاچه ی ( چیچَست ) می ریخت ،

  خاندان بزرگی به نام ( اسپَنتمان ) زندگی می کردند .

  شاخه ای از این خاندان ، خانوار ( هیچَتَسبان ) نام داشت .

  در آن دو برادر زندگی می کردند به نامهای ( پوروشَسب ) و ( اَراستی ) .

  زنِ پوروشَسب ، ( دُغـدو ) نام داشت .

  از نام زنِ اَراستی نشانی به ما نرسیده است .

  پوروشَسب و اَراستی هردو کشاورز بودند .

  در روز ششم فروردین روز خرداد سال ۱۷۶۸ پیش از میلاد ،

  دُغـدو فرزندی زایید که نام او را زَرتُشت نهادند .

  در یکی از نوشته های یونان باستان آمده است

  که زرتشت در نخستین روز زندگی خویش خندید .

  در همان روزها همسر اَراستی نیز فرزندی بدنیا آورد که او را ( مِیدیوماه ) نامیدند .

  آنچه می گوییم فشرده ای حقیقی است که میان داستان های فراوانی

  که در زمان های گوناگون درباره ی اشوزرتشت ساخته و پرداخته شده است .

  درباره ی دُغـدو مادر زرتشت باید یادآور شویم که در دوران نوجوانی

  با برگزاری مراسم مذهبی توسط کِرپان مخالفت می ورزید

  و آنان نسبت به او سخت خشمگین و کینه جو گردیده بودند .

  کودکِ خندان دُغـدو پس از سی سال پیامبر و رهبر مردمی گردید

  که تمامی دسترنج و دارایی شان را به کِرپان می باختند

  و در مقابل اندیشه هاشان از باورهایی پوچ پُر می گردید .

  زرتشت کودکی باهوش بود .

  تا هفت سالگی زندگی آرام خود را در دامن مادر و در کنار پدر گذرانید .

  از آنان پرسید و پاسخ شنید .

  همبازی و دوست کودکی اش میدیوماه همواره با او بود .

  از هفت سالگی اندیشه های زرتشت وارد مسیر نوینی از کنجکاوی های خود شد .

  این کنجکاوی درباره ی باورهای بیعـت پرستی بود .

  باورهای اطرافیان ، مراسم مذهبی و آنچه کِرپ ها برپا می کردند را می دید 

  و کم کم برایش شگفتی بوجود آمد .

  پرسش های زرتشت زیاد بود و هوش سرشار او باعـث می شد

  که پس از شنیدن پاسخ و بویژه پس از گفتگو با مادر خود دُغـدو ،

  در اندیشه فرو رود و شنیده ها را درذهن خویش تجزیه و تحلیل کند .

  گویند پس از چندی پرسش های زرتشت بسیار و ژرف گردید

  که پدرش ناچار گردید دوتن از کِرپان برجسته را به خانه دعـوت کند

  تا آنان پس از گفتگو با زرتشت او را قانع سازند .

  در این گفتگو زرتشت درباره ی باورها ، خدایان پنداری و مراسم مذهبی سخنانی را مطرح کرد 

  که کِرپان خشمگین شدند و ناسزا گویان خانه را ترک کردند .

  در این روایت آمده است که یکی از کِرپ ها در میان راه

  از خشم و غضب از اسب فرو افتاد و مُرد .

  کنجکاوی های زرتشت ادامه داشت .

  وی از پاسخ های بی ربط و پَرتِ دیگران به پرسش هایش دلسرد گردید و با خود تنها ماند .

  بیشتر به طبیعت روی نمود و گاه با میدیوماه که همراه و یاور او بود ،

  به زندگی جانوران خانگی و اسبان و گاوان نگاه می کرد ،

  نوازششان می کرد و با بچه هایشان بازی می نمود

  و گاه در دامن تپه های اطراف بدنبال پیرمردان کوهی ، گیاهان گوناگون را جمع آوری می کرد

  و گاه پای صحبت آنان می نشست .

  از این راه کم کم با خاصیت عصاره ی گیاهان شفابخش آشنا گردید .

  مادرش وی را با نام بعضی از ستارگان آشنا می ساخت .

  پدر به او کشاورزی و دامداری را آموخت

  و درباره ی ستاره شناسی و گاه شماری آموزشهایی داد .

  گاهی اوقات ترانه های روستایی که دوره گردان می خواندند

  و گاه به آنچه کِرپان و کویان زمزمه می کردند ، گوش می داد .

  این ترانه ها او را برمی انگیخت و از یکسو به پوچی پندارهای آنان پی می برد

  و از سوی دیگر دل انگیزی و ژرفای آنها ، روح روشن و مهربانش را نوازش می داد .

  پس از اندک زمانی ، خود نیز ترانه هایی سرود

  و با گذشت زمان سرودهایش بهتر و گیراتر گردید .

  در پانزده سالگی ، زرتشت جوانی برومند و کارا بود .

  مانند همه ی جوانان می بایست از این سن مستقل زندگی کند .

  او بیشتر کارهای لازم را برای زندگی مستقل آموخته بود

  و هنوز پدر به او کمکهای مادی و مصنوعی می کرد .

  زرتشت گیاه شناسی جوان بود

  و همواره در کوله ی خود عصاره ی از گیاهان شفابخش را برای درمان دردمندان به همراه داشت .

  در آن پیرامون همه زرتشت را می شناختند .

  جوانی با چهره ی روشن و گیسوان خرمایی و کمی آشفته با مهری ویژه ،

  که پیر و جوان را جذب می کرد .

  او هرگز از آموختن و پرسیدن باز نایستاد .

  در هر فرصت دانش خود را درباره ی پزشکی و دامپزشکی افزایش می داد .

  زرتشت نزد کِرپان به آموختن تاریخ ، ریاضی و ستاره شناسی پرداخت .

  در این میان توانست با ریشه ی باورهای آنان و اسطوره ها و سروده های مذهبی آشنا شود .

  ولی کِرپان برای بزرگترین پرسش زرتشت که گشودن راز آفرینش و نیکی و بدی بود ، پاسخی نداشتند .

  آنان همواره از روبرو شدن با حقیقتِ اندیشه های زرتشت می هراسیدند

  و به او پاسخ هایی گمراه کننده می دادند .

  سرانجام ، زرتشت از کِرپان بدگمان گردید و از درس گرفتن از آنان دست شست .

  او مدتها به خاموشی فرو رفت ، سر به دامن طبیعت نهاد ،

  آنجا که دیگر در آن کِرپان و کویان دستی نداشتند .

  در این تنهایی ، پرسش ها از نو آغاز گردیدند .

  زرتشت در یکی از سرودهایش این پرسش ها را با زبان شاعـرانه بیان داشته است .

  این درون نگری ۱۰ سال طول کشید .

  در این هنگام ، زرتشت به خواسته ی پدر برای خود همسر گزید .

  او ( هُووَی ) دختری را که پدر و مادرش در نظر داشتند پسندید و با او پیوند زناشویی بست .

  هووی گرایشی ژرف به زرتشت داشت

  و در دوران سخت و سرنوشت ساز زرتشت با وی گفت و شنودها داشت

  و هردو از این کار خشنود و آرام می شدند .

  در سن ۳۰ سالگی در روز خرداد از ماه فروردین ( ششم فروردین )

  زرتشت خداوند یکتا را شناخت و از سوی او به پیامبری برگزیده شد .

  او نخستین کسی است که در جهان یکتاپرستی را به مردم آموزش داد .

  روز پیامبر شدن زرتشت آغاز تاریخی است که آن را تاریخ دین بِهی می خوانند .

  از همان روز نخستین آموزش های خویش را از خویشاوندانش آغاز کرد .

  از میان همه ، تنها میدیوماه سخن او را پذیرفت و سپس همسرش هووی ،

  که از گذشته با اندیشه های زرتشت آشنا بود و گرایشی ویژه به او داشت .

  این سه تن آغازگر آموزش راه مزدایی بودند .

  پس از آن هرروز زرتشت مردم را گِرد خود می خواند

  و از آیین نوین و دین بِهی سخن می گفت .

  پس از چندی دوازده تن به وی پیوستند .

  زرتشت از آزادی و برابری و عدالت سخن می گفت

  و این سخن برای کرپان و کویان گران و ناخوشایند بود .

  زیرا ترویج آموزش های زرتشت بطور بنیادی به منافع و شهرت آنان لطمه وارد می نمود

  و شغل و پیشه و زور آنان را از دستشان می گرفت .

  به همین علت در دو گروه به دشمنی با وی کمر بستند .

  ( کِرهما ) و ( بَندوه ) دو تن از کِرپ های بدخواه زرتشت بودند

  که در سرودهای زرتشت نامشان آورده شده است .

  کِرپان توانستند گروهی از نادانان را دربرابر زرتشت بشورانند

  و آنان زیر فرمان احساسات پرجوش خود به آزار زرتشت و یارانش پرداختند .

  او در یکی از سرودهایش این روزهای غم انگیز را نشان داده و می گوید :

  (( نمی دانم به کجا روم و به چه کسی روی کنم ))

  سرانجام ، او با درخواست یاری از خداوند ، با یاران خود رخت سفر می بندد

  و از دیار خویش کوچ می کند .

  گفتیم که کیانیان خاندان بزرگی در آبادترین سرزمین ایرانی ،

  در دجله ی هلمند ( زابل ) بودند .

  در این زمان ( کی گشتاسب ) رییس انجمن کشورها و سخنور و فرزانه ،

  در این سرزمین پایتخت داشت .

  در آنجا بسیاری از دانشمندان و دانایان به کار اشتغال داشتند .

  زرتشت بهترین کار را در روبرو شدن با کی گشتاسب دید .

  او می دانست که نادانان سخن او را نمی پذیرند

  و کوشش در هم سخن شدن با نادانان ، خود نادانی است .

  بنابراین با یاران خود به سوی سرزمین کی گشتاسب روان شد .

  گرچه در راه آزار کرپان و کویانی که در سرزمین های آبادتر و نیرومندتری بودند ، وجود داشت

  ولی خاندانی از تورانیان به نام ( فِریان ) در این راه به اشوزرتشت و یارانش ،

  یاری و پناه رسانیدند .

  گفتگوی زرتشت در نزدیکی کی گشتاسب و دیگر دانایان بنابه گفته ها ، دوسال به طول انجامید .

  کرپان و سرداران برای به زانو درآوردن زرتشت کارشکنی ها نمودند و فتنه ها آفریدند .

  ولی شکیبایی و زیرکی زرتشت و نیروی اهورایی وی همه ی آنها را ناامید ساخت .

  سرانجام کی گشتاسب و پس از وی دیگر دانایان به دین زرتشت گرویدند .

  در روایات آمده است که کی گشتاسب از آن پس شخصیتی دینی یافت

  و در راه دادگری و برابری کوشید .

  از دیگر کسانی که به دین بِهی گرویدند ( فرشوشتر ) و ( جاماسب ) ، دانایان دربار گشتاسب بودند .

  زرتشت در پایتخت رصدخانه ای بنا نهاد ( رصدخانه ی نیمروز در زابل ) 

  که در آن خود و دیگر دانشمندان به ستاره شناسی و پژوهش می پرداختند .

  او از یاران خود انجمنی را بنیان نهاد تا دین بهی را گسترش دهند .

  این انجمن را ( مَزمَگ ) ( بزرگواری بزرگ ) نامیدند .

  زرتشت ، کی گشتاسب ، فرشوشتر ، جاماسب ، میدیوماه ، هووی ، هوتس

  و تنی چند از دیگر یاران وی از برجستگان این انجمن بودند .

  انجمن مُغان ، انجمنی بود ساده که در آن همبستگی و برادری را آموزش می دادند .

  همچنین نخستین آموزشگاه دینی بوسیله ی یاران انجمن مُغان گشایش یافت

  و پس از زرتشت ، پسرش ( ایسَدواستَر) بانی آن به شمار می رفت .

  اشوزرتشت از خود سرودهایی به یادگار نهاد

  که در آنها فلسفه ی یکتاشناسی و روش زندگی بهتر ، به گونه ای شاعرانه بیان شده است .

  این سرودها که هفده سرود می باشد ، ( گاتها ) یا ( گاهان ) نامیده می شوند .

  گاتها به زبان اوستایی و لهجه ی خراسانی که زبان مادری زرتشت بوده ، سروده شده است .

  بنابر نوشته های دینی ، اشوزرتشت شش فرزند داشت .

  سه دختر به نامهای : فَرین ، تریتی ، پورچیستا

  و سه پسر به نامهای : ایسَدواستَر ، اوروَتَدنَر ، خورشیدچهر .

  در گاتها تنها از پورچیستا دختر کوچک زرتشت سخن رفته است .

  زندگی پُرآوازه ی اشوزرتشت پیامبر بزرگ ایرانی

  که سراسر پژوهش ، آموزش و مردم داری بود ، در سن ۷۷ سالگی پایان پذیرفت .

  گرچه در نوشته های دینی نزدیک به زمان زندگی او

  و از جمله در سرودهای خود

  وی هیچ نشانی از جنگ و زدوخورد در دوران پیامبری وی نمی توان یافت ،

  و همه ی اینها دلالت بر مرگِ طبیعی زرتشت دارد ، 

  ولی در افسانه هایی که قدمت آنها به اندکی بیش از هزار سال می رسد ،

  آمده است که زرتشت به دست فردی به نام ( تور ) برادر ( وَش ) کشته شد .

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 1:49  توسط قصه گو |